|
دُر چرک نویس های یک مسافر
| ||
![]() ![]() یاد اون روز که با حسین قدیانی رفتیم پیش حاج بخشی بخیر خانه ای با صفا در محله ای در فردیس کرج ! خدایش بیامرزد ،دیگر حاجی خیلی پیر شده بود ،صدایش می لرزید اما مثل منارجنبان اصفهان با آن همه قدمت و لرزش هنوز سر پا بود سرحال و سر بلند ! گه گاهی به دلیل سکته خفیفش حرف هایش را فراموش می کرد اما دوباره به یاد می آورد ! دل شیری داشت این پدر شهید ... دختری داشت مثل پروانه به دورش می گشت، پدر را خیلی دوست داشت!آرزو داشت پدر دوباره مثل قبل "ماشالا حزب الله "را بلند فریاد بزند گفت حاجی چند وقتی است بعد از آن سکته خفیف دلگیر و گوشه گیر شده است ،پیشنهاد دادم که نباید زیاد در منزل بشیند این حاجی که من میشناسم کوه اراده و شور بوده پس نباید الان روحیه اش را تضعیف کرد باید دوباره بین آن حال و هوا باشد ... گفت مثلا چه ؟ اتفاقا در ایام محرم بود و حاج محمود کریمی در امامزاده علی اکبر چیذر- برنامه داشت و بر و بچه های جنگ همه جمع بودند ، پیشنهاد دادم برای فلان روز حاجی را بیاور که هم بچه ها را ببیند هم روحیه اش عوض شود ! خیلی استقبال کرد و خوشحال شد ...
هنوز طنین آن صدای با صلابت در گوشم پیچیده است ، خدایش رحمت کند این شیر مرد بیشه حزب الله را که هیچ گاه از کسی نترسید ... و حرف هایش را بلند می گفت ...
[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 8:12 ] [ امین چیذری ]
![]()
[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 1:6 ] [ امین چیذری ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||